عمارت با شکوه عشق را پسرم ساخت






















عمارت با شکوه عشق را پسرم ساخت

پـــــــــــسرم همه زندگی منــــــــــــــــه

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 25 تير 1393ساعت 2:41 توسط مامان جوجه ها |

سلام به همه دوستای خوب نی نی وبلاگم...

و سلام به دو فرشته مهربون زندگیم که خیلی وقته براشون ننوشتم

بالاخره نه ماه مرخصیم واسه تولد حانیه جون هم تموم شد و من به محل کارم برگشتم و حانیه خانوم هم پیش مامانم هست و امیرعلی هم همچنان میره مهد البته به شیوه مدیر کل هاااااااا راضی  یعنی تا ده - ده و نیم می خوابه و بعد تا نزدیکای دو میره مهد که خداروشکر مهدش رو هم دوست داره و راضی به نظر می رسه آرام

و اما حانیه که خیلی از مسائل مربوط بهش رو به خاطر کمبود شدید وقت نشد که اینجا بیارم براش...اما دختر نازنینم مطمئن باش تا آخر عمر تو ذهنم ثبت شده

نشستن دخملکم شش ماه و نیم

اولین مروارید خوشکلش هم همین شش ماه و نیم

دومین دندونش هم یه هفته بعدچشمکبوس

هشت ماه و نیمت بود که دستت رو به مبل و وسایل م یگرفتی و بلند می شدی و نه ماهت که تموم شد با وسایل راه می رفتیتشویق

ایشالا همیشه سالم باشی و سرحال

ایشالا سرفرصت دوباره میام و از شیطونی هاشون میگم با کلی عکس....

اینم دخترک شیرین مامانی...

و امیرعلی شیطون بلا...

 

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 5 دی 1394ساعت 12:22 توسط مامان جوجه ها| |

هم دوست داشتم زودی گوشاش رو سوراخ کنیم که تا کوچیکه دردش رو کمتر حس کنه و خیلی اذیت هم نشه

هم زودتر خوشکل شه با اون نگینا که می زنن به گوشش...محبت

هم دلم نمیاومد دختر نازم رو ببرم و گریه شو ببینم...خطا

بابایی حانیه هم دلش نمی اومد...هی می گفتیم امروز هی فردا که اخرش به همسری گفتم اگه نمیای تا خودم ببرم (مادر شجاع) خندونک

همسر محترم هم از خدا خواسته گفت اگه مردی ببرراضی

به مامانم میگم بیا ی روز ببریمش مامانی میگه من دل ندارم زنگ بزن عمه سمیه حانیه بیاد چون اون دل و جراتش بیشتره...غمگین

بابام گفت خودم می برم نمیخواد به کسی زنگ بزنین ( پدربزرگ مغرور)عینک

و این شد که ی روز صب با مامان و بابام رفتیم و گوشاشو سوراخ کردیم...

البته من بیرون معازه به گریه کردن مشغول

مامانم درون مغازه رو به بیرون با چشمای اشکی و خیس عرق...

بابام هم داخل و در حال کمک به آقای کمیلیچشمک (پدر بزرگ مهربون و خونسرد)

با سلام و صلوات گوشای دخملی سوراخ شد و من خداروشکر کردم که شما خیلی گریه نکردی...

 

خیالمون راحت شد

بعدش هم رفتیم که بابام واسه مامانم یه دستبند طلا کادو خرید نمیدونم به چه مناسبتشیطانزیبا

 

94/2/15

 

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394ساعت 10:39 توسط مامان جوجه ها| |

پسرک نازنینم در روز هفتم فروردین که رفتیم عید دیدنی خونه باباحاجی...

این هم حانیه خانومم در یک ماهگیش...

الهی درد و بلاش به جون مامانش.

ایشون هم حانیه خانم در ده روزگیش....

به زودی میام با یه عالمه عکس دیگه....

[موضوع : ]

نوشته شده در پنجشنبه 17 ارديبهشت 1394ساعت 10:26 توسط مامان جوجه ها |

سلام به همه دوستای خوبم

بعد از بیشتر از یک ماه دوباره اومدم با چندین مناسبت ه به خاطر کمبود وقت مجبورم همه رو با هم بنویسم و توی یک پست و همین جا از دو تا فرشته نازنینم معذرت خواهی میکنم و روی ماهشون رو می بوسم که واسه هر مناسبت یه پست جدا نزدم مخصوصا دخترک گلم حانیه جووووون به خاطر تولدشمحبت

اول تولد دختر طلام که 23 اسفند ماه سال 93 ساعت 11 و 30 در کمال آرامش قدم به ین دنیا گذاشت و دنیای مامانش رو نورانی و غرق عشق و سرور کرد محبتمحبتبغل

هزار هزار بار خدارو شکر میکنم که طعم شیرین دختر داشتن رو به من چشوندزیبا

دوم تولد یکسالگی گل پسر و تاج سرم و واکسن یکسالگیش که خدارو شکر نه درد داشت نه تب

و رابطه امیرعلی و حانیه که روز به روز داره بهتر  شیرین تر میشه...

جون حانیه هنوز کوچیک بود امسال فط ی تولد چهار نفری واسه پسری گرفتیم و پسرم از مامان و باباش کادوی تولدش رو گرفت که بعدا سر فرصت عکساش رو میذارم...

بابایی واسه پسرم یه سه چرخه گرفت که خیلی هم دوستش داره و مامانی هم لباس گرفت واسه امیرعلی نازنینمحبت

پیشرفت های پسرک....

تو خیابون دستت رو م یگیریم و ودت خیلی خوب و خوشکل راه میری

بابا   مامان  نی نی  و  در در   رو خوب تکرار میکنی

وقتی که غذات تموم میشه و میگم خدارو شکرکن دستات رو به حالت قنوت میاری بالامحبت

نماز می خونیزیبا

سجده هم میری فقط وقتی خسته باشی سجده ات به حات دراز کشیده است چشمک و وقتایی که عجله داری هم ایستاده سرت رو به زمین میرسونی  یعنی از کمر خم میشیخندونک

ربنا هم میگیبغل

گوش و دندونت رو نشون میدی...راضی

همه اسباب بازی هاتو به اسم میشناسی و وقتی بگم برام میاریشبوس

البته اگه در حوزه دیدت باشه...محبت

و اما حانیه دحترک اروم و مهربون من که خیلی باهوش و زرنگه

صدای مامانیشو میشناسه و تا صدامو می شنوه دهنش رو دور میده!!!! یعنی مامانی گرسنمهمحبت

از یک ماهگیش وقتی باهاش حرف بزنم به روم میخنده و اون لحظه اصلا قابل وصف نیست. شبا هم تا صب خابه فقط اگه تو دهنش باشه چشمک

شاید و ای هفته ببریم و گوشاشو سوراخ کنیم...خیلی ناراحتم واسه دردی که قراره تحمل کنی اما هرچی زودتر ببریمت به نفع خودته و کمتر متوجه درد میشی...

دعا می کنم خدا هردوتاتون رو بهم ببخشه و تا اخر عمر کنارم باشین...

امیرعلی نازنینم یکسال و چهارده روزشه

حانیه جونم هم یک ماه و چهارده روزش هست

 

خدایا از شکر گذرای این دو نعمتی که بهم دادی

تا اخر عمر عاجزم

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 6 ارديبهشت 1394ساعت 12:20 توسط مامان جوجه ها| |

سلام عشق و جونم

الهی درد و بلات به جونم که این روزا کلی بزرگ شدی و شیرین تر از قبلبوس

اگه بگم صب تا شب هزار تا بوست می کنم دروغ نگفتم...

این دفعه دیگه تاخیر ندارم بلکه تعجیل کردم واسه گفتن تبریک تولد پسرطلای نازم...

الان دو روزه کهکامل راه افتادی و مسیر بسیار زیادی رو راه میری...بدون اینکه بیفتی به این اتاق و اون اتاق سرک می کشی و موانع سر راهت رو رد می کنی...زیبا

ی کوچولو تو حرف زدن پیشرفت داشتی....مثلا وقتی میگم این مال کیه اگه وسیله واسه شما باشه میگی: مَ

یا وقتایی که می پرسم تو عشق منی؟ میگی: هابغل

تو جون منی؟ ها

نفس منی؟ ها   و این داستان ادامه دارد تا بالاخره یکی مون خسته بشه و کات کنه....عینک

*** وقتی میگم اذان بده یا وقتایی که صدای اذان یا قران رو از تلویزیون می شنوی سریع دستت رو می ذاری کنار گوشت و مثلا اذون میدی. این حالت رو ی بار از ی قاری قران از تی وی دیدی پسر طلای زرنگمبوسمحبت

*** وقتی میگم ساعت چنده؟ با دقت به ساعت نگاه می کنی و میگی ده با تشدید و اگه چند بار بپرسم اخرش دیگه میگی ددددددددددددددده یعنی د رو کلی می کشی و گردنت رو کج میکنی با هزار عشوه و نازمحبتمحبت

کماکان با ماشین سواری میونه ای نداری اما عاشق قدم زدن تو خیابونی و کلی آروم و ساکت و با دقت به ادما و مغازه ها نگاه میکنی مثل مامانتخندونکچشمک و کلی شارژ میشی....

وقتایی که هوا گرمه تو ظهر می برمت تو حیاط و کفش به پا و دست به دست با هم قدم قدم م یکنیم و اینم خیلی دوست داری به طوری که وقتی می ریم تو خونه گریه می افتی اما اگه بریم بالا گریه ت قطع می شه...راضی

شنبه هم میرم بیمارستان واسه اومدن اجی کوچولوت و اون روزایی که بیمارستانم خیلی دلم برات تنگ میشه اما از طرفی خوشحالم که به بعدش تو خونه باهمیممحبتبغل

 

برای دوستانم:

شاید چند وقتی نت نداشته باشم که بیام از خودم و مهمون کوچولوم بگم

اما شما منو فراموش نکنید. براتون سال خوبی رو ارزو می کنم و از همگی التماس دعا دارم زیاد زیاد

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 19 اسفند 1393ساعت 10:17 توسط مامان جوجه ها| |

ریحانه به معنی گل لطیف و خوشبومحبت

حانیه به معنی مهربان و دلسوز از القاب حضرت زهرامحبت

حلما به معنی صبور و از القاب حضرت زینبمحبتمحبت

که بین این سه تا موندیم کدوم رو واسه نی نی مون بذاریمخطا

البته همسری زیاد با حلما موافق نیست...غمگین

قرار بود از بین اینا به تفاهم برسیم که از دیروز مامانم میگم اصلا الهه

مامانم همون گزینه آخر رو انتخاب کرده که هیچکدام بودهخندونک

خوشحال میشم شما هم نظرتون رو بگید از بین این چهارتاراضی

راستی هفته قبل دکتر بودم و تاریخ اومدن نی نی رو از 15 فروردین به 23 اسفند تغییر دادعینکسکوت

و من از این بابت خیلی خوشحال و شادمانم.

خدایا خیلی شکرتزیبا

 

اینم جدید ترین عکس گل پسرم

که از دیروز داره راه میره کم کم

خونه خودمون که هستیم و وقتایی که تو حال خودشه ی مسیر طولانی رو آروم آروم میره اما خونه مامانم از ذوقی که تند برسه به مقصد سه قدم که میره سریع میشینه و میزنه به همون چهاردست و پای خودش...

اولین مسیر طولانی رو در ده ماه و 14روزگیت رفتی شاه پسرمحبتبوس

الهی مامانش فداش بشه که با این که شش تا دندون خوشکل و نزا داره اما تو عکسا فقط دوتاش معلومه...

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 9 اسفند 1393ساعت 7:57 توسط مامان جوجه ها| |

سلام به گل پسر خوشکل مامانکه از صبح هنوز خوابه نفسکم....

خوابت آروم مامانی...

اومدم از چهارمین سفرت بگم

یه سفر کوتاه دو سه روزه به مشهد مقدس...آرام همراه با بابا و مامان منمحبت

که شما برای اولین بار تو عمرت سرما خوردی اونم شدیدغمگین

مشهد هم هوا حسابی سرد و بارونی بود این مدت و ما نشد اونجوری که دلمون می خواست بگردیم...

و کلی مراعات شمارو می کردیم که بدتر نشی...محبت

دو بار رفتیم حرم که ی بارش رو شما با بابایی رفتی و ضریح مطهر رو بوسیدی

اما مثل سفرای قبلی تو ماشین کلی اذیت کردی و همش گریه می کردی و کلا با ماشین نمیسازی...خطا

البته در یک صورت خیلی آروم بودی تو ماشینتعجب

که رو پای بابایی باشی و پشت فرمون!!! جدیدا که بابایی رو هم نمیذاری فرمون رو بگیره و دستاشو می زنی کنار و اگه بگیره جیغ می کشیسکوت

که این با شلوغی مشهد و جاده و بارون و اینا اصلا به صلاح نبود! و ترحیج میدادیم شما عقب باشی و مارو اذیت کنی ....

راستی کلی هم واسه شما و خواهریت خرید کردیم

ایشالا به سلامتی تنتون کنی عزیزای منمحبت شما با بابایی می رفتی دور می زدی و اسباب بازی می خریدین و من و مامانمم هم تو پوشاک فروشی ها بودیم فقط گهگاهی بابایی رو صدا می زدیم که بیاد و لباسارو اندازه ات کنیمزیبا

دست بابایی هم درد نکنه بابت اسباب بازی های نازی که واسه پسرم خریده...

خدا برکت بده به مال و جونشمحبت

اینم یه چند تا عکس از پسرک نازم...

اینجا گل پسری در حال پرو کفشه و منتظره خانومه شماره پاشو بیاره....راضی

"کفش عیدی یکسالگی پسرم"

اینجا هم مامانم مارو گذاشته و رفته زیارت...

پدر و پسر در حال خوندن زیارت نامه. خدا قبول کنه ایشالاآرام

این هم سری اولی که رفتیم حرم که پسرک ی ذره حال نداره...موهاشو ببین زیر کلاه چی شده....زیبا

این هم که اخرشب جمعه است و مارسیدیم خونه مون.فدای این پسرک مظلوم برم منبغل

اینجا هم که کلی سرگرم شدی با این چندتا کتاب کوچیک...

 

عشق مامانی تو این سفر ده ماه و شش روز سن داشت

[موضوع : سفرای پسرم, خریدای پسرک, عکس]

نوشته شده در يکشنبه 3 اسفند 1393ساعت 11:44 توسط مامان جوجه ها| |

سلام عشق مامان

با تاخیر اومدم ببخش

ده ماهگیت مبارک عشق و جونممحبت

پسرک من این روزا 5تا مروارید خوشکل داره.که سوم و چهارمش روز 12بهمن و پنجمیشم روز20بهمن نیش زد و الان خنده هات هزار برابر شیرین تر شدهمحبتبغل

خداروشکر شبا هم ی ذره آروم تر شدی...اما روزا حسابی فضول شدیاشیطان

اینقدر دنبالت دویدن واسم سخت و نفسگیر شده که نگو...سبز

کل سیستم خونه تغیییر کرده و هیچ چیز جای خودش نیست...چشمک

علاقه شدیدی به بخاری داری  و با در کنارش کلی سرگرم میشی...

تو آشپزخونه هم که عاشق کابینتایی و دراشو باز می کنی و واسه مامان خونه تکونی می کنی

هرچی هم بگم مامانی کو تا عید؟؟؟؟؟ فایده نداره....خنده

دست به مبل که خیلی وقته راه میری الان بدون کمک ایستاده می مونی و نهایتش یه قدم میری و قبل اینکه بیفتی خودت میشینی پسرک محتاط منبوس

تلفن زدن رو بابایی بهت یاد داده و گوشی که میدیم دستت میگیری کنار گوشت و می خندی...

وقتایی که بابایی دیر میاد بهش زنگ میزنم و میذارم رو آیفن و شما کلی ذوق می کنی اما در سکوت به حرفای بابایی گوش میدی...محبت

بابایی گفته اگه مرخصی اش اکی بشه اخر برج واسه خرید شما و خواهری و البته ما بریم مشهدچشمک

هرچند راه رفتن سختمه و می دونم اذیت میشم اما عاشق سفر و خریدمخندونک

دیگه سپردم به خدا و امام رضا. اگه به صلاح من و میوه های دلم بود جور بشه سفرمون ایشالا...

راستی شماهم کلی اهل بازی شدی و باید باهات بازی کنیم همش...شیطون بلای من...

ماشی بازی رو بیشتر از همه دوست داری و بعدش هم توپ بازی روزیبا

راستی قراره شمارو ببریم آتلیه که بابایی میگه بذاریم ایستاده که تونستی خودتو بگیری بریم ... ایشالا همین هفته می برمت و بعد هم با یکی از عکسای آتلیه ات میخوام واست سفارش تقویم بدم برات شازده کوچولوی من...

داشت یادم میرفت ...

پسر نازم روز 22بهمن با بابایی و دایی علی رفتن راه پیمایی...

البته آخراش لالا تشریف داشتین...

ببخش که فعلا خیلی عکس ندارم ازت گل پسرم

اینم تلاش بی پایانت برای باز کردن در که هنوز موفق نشدی خداروشکرشیطان

اینم ژستی که مامان جون واست گرفته متفکر مامان...

 

 

 

 

[موضوع : تولدهای پسرم]

نوشته شده در شنبه 25 بهمن 1393ساعت 8:19 توسط مامان جوجه ها| |

دختر که داشته باشی از همیشه مادر تر می شوی...محبت

دختر که داشته باشی خوشبخت تر می شوی...محبت

دختر یعنی زیبایی و شادابی و سر زندگیمحبت

دختر یعنی برکت...محبت

دختر که داشته باشی انتظار روزی را می کشی که باهم در آشپزخانه هنر نمایی کنید...محبت

و همین خیال دلتنگت می کند به آمدن آینده و رونق آینده آشپزخانه...محبت

دختر که داشته باشی هر لحظه انتظار آمدن و شیرین زبانی اش را می کشی...محبت

و سرمست میشوی از تصور خرگوشی بستن موهایش و لاک زدن ناخن هایش...محبت

هزار هزار تا سلام به دختر نازم که اینقدر مامانش بی تاب اومدنشه...

خیلی خوشحالم که خدا تورو بهمون داده مامانی. می دونم که هرچی خدارو شکر کنم بازهم نمی تونم ی ذره از لطف خدارو جبران کنم واسه دادن شما دو تا فرشته کوچولو...بوس

تا حالا موقعیتش پیش نیومده که واست تو این وب بنویسم اما الان یهو هوس حرف زدن باتو رو کردممحبت

خیلی دوست دارم شما زودتر به دنیا بیای و بشی عشق و نفس مامان و بابا...

بی صبرانه منتظر روزی ام که شما رو در آغوش بکشم و از بوی تنت که من میگم بوی بهشت غرق لذت بشم

امیدوارم تاروزی که می بینمت سالم باشی و سالم هم بیای پیش مامانی...

من سعی میکنم خیلی مواظبت باشم و چیزایی بخورم که دخملم قوی بشه ایشالازیبا

عاشقتم مامان جونمبغل

راستی چندوقت قبل رفتم برات خرید و کلی لباسای خوشکل خوشکل خریدم.ایشالا به سلامتی تنت کنی مامانی

 

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 12 بهمن 1393ساعت 10:52 توسط مامان جوجه ها| |

سلام به شازده پسر نازنینم

سلام به مرد کوچک خونه ام...

امروز من ساعت 11 امتحان داشتم و خداروشکر که از برکت وجود دوتا نی نی نازم خدا کمکم کرد و خوب دادم تقریبا

دو تا امتحان هم پنجشنبه دارم ک ایشالا اوناهم خوب بشه نمره ام...

و اما حال و احوالات پسرک در پایان نه ماهگی و ورود به ماه دهم زندگی پر خیر و برکتش...:

این روزا حسابی بدقلق شده و بهانه گیر و اخمو...سبز

پسرکم در تدارک چند تا مروارید دیگه است... چهار تا باهم!!! تعجبکه نمی دونم کدومش زودتر در میاد...

شبا چندین بار از خواب بیدار میشی و گریه می کنی...غذا نیمخوری یا خیلی بد و خیلی کم می خوری...

اگه هم بگم بالا چشمت ابرو سریع این شکلی میشیگریه که آدم همینجور می مونه چی شد خطا

مامانی خیلی خیلی دوستت دارم و اصلا دوست ندارم یه لحظه هم ناراحت و بی حال و بی تابت ببینم...

امیرعلی جون وقتی کارنامه مامان رو می بینهخندونک

مامی چرا نمره هات این شلکیه!؟!؟!؟!؟شیطان

.

.

.

پسرک در حال شیطنت رو میزی که از مامانم گرفتم تا راحت رو زمین بشینم و درس بخونم...

نفس مامان از بیرون اومده و مشغول خوردن نون گرم

نوش جونت مامانم

قربون اون لبای خوشکلت بره مامانت...محبت

 

این هم پسرک در همون لحظات که بی قرار و بی تابه...

اینجاهم که از خونه عمه اومدیم و شما چون رو فرمی ی چند تا عکسی گرفتیم حالا بماند که اونجا  چقد نق زدی و گریه کردی و فقط هم می خواستی بغل خودم باشی....

حسابی پسرکم خوش خنده شده...ایشالا همیشه خوش بخندی...

دعای شب و روزم اینه که همیشه سالم و سرحال و خندون باشی.

راستی چند روز قبل هم تولد بابایی بود که ی بار دیگه از همین جا تولدش رو تبریک میگم و بابت همه محبتا و حمایتهای بی دریغش به من و شما از صمیم قلب بهش تبریک میگم و امیدوارم سالیان سال سایه پر مهر و برکتش رو سرمون باشه....

بابایی دوستت داریم زیاد زیاد

[موضوع : ]

نوشته شده در سه شنبه 23 دی 1393ساعت 13:29 توسط مامان جوجه ها| |

پسری فردا امتحان داره...یه امتحان سخت...!!!!! علومدرسخوان اما گل من باهوش و زرنگه...ایشالا بیست می گیره...

داره درس میخونهبغل

[موضوع : ]

نوشته شده در چهارشنبه 10 دی 1393ساعت 10:11 توسط مامان جوجه ها |

سلام عشق من.جون منی شازده پسربوس

امیدوارم این دو هفته ای که در پیش داریم پسر خوبی باشی تا مامانی بتونه این ترم آخری درساشو خوب بخونه و دیگه همه مون راحت شیم....راضی

از ترم بعد هم سه نفری بریم دنبال نوشتن پایان نامهچشمک

علاقه بسیار زیادی به کتاب و خودکار داری در صورتی که اگه در یه خودکارو ببندم و بهت بدم شاید مدتها باهاش سرگرم باشی نویسنده مامان...بغل

و احسنت به این هوش و زکاوت که فرق کتاب داستان و کتاب مامانی رو سه سوته فهمیدی و نشد سرتو گول بمالم شیطان

کتاب قصه خودتا دادم دستت یه نگاه گذرا انداختی و انداختیششیطانخندونک

غذا خوردنت خیلی بهتر شده و علاقه زیادی به غذای ما داری و با اشتهای زیادی می خوری اما من کماکان مقاومت می کنم و واسه شما جدا غذا می پزم

علاقه زیادی به ماست داری و هر روز ظهر باید یه پیاله ماست بخوری حتمازیبا

اب هویچ رو نیز دوست داری مثل مامانیعینک

به بیسکوییت مادر هیچ علاقه ای نداری در حالی که توی هفت ماهگی که می دادم دست خودت و دوتاشو گاز می زدی و می خوردی اما دکتر گفت هنوز زوده و من یه 40روزی دست نگه داشتم و الان شما هیچ علاقه ای بهش نداریغمگین

نون سنگک تازه هم که خوراک مورد علاقه پسری شده و نون های تنوری محلی که مامان حاجی بهمون میده...

دو سری شده که میریم حموم و شما کلی حال می کنی با اب بازی کردنت طوری که وقتی میایم بیرون میگم مامانی ابــَ کو؟ سریع برمی گردی و به حموم نگاه می کنی با چنان ذوقی که شیطونه میگه دوباره ببرمت اب بازیمحبت

خودت رو چهاردست و پا می کنی اما هنوز بیش ازدو سه قدم نمی تونی بری...وقتایی که عجله داری یا ذوق چیزی رو می زنی به همون سینه خیز خودت و به سرعت نور می رسی بهشبوس

اینم جدید ترین عکس پسری که دیشب گرفتم

اینجا هم پسری داره ی مورچه رو تعقیب می کنه

گاهی هم سعی می کنه بگیره که مورچه کوچولو تو دستای کوچولوی فرشته کوچولوی من جا نمیشه....

اما ناگهان توجهش به یه چیز دیگه جلب میشه و میره سمت اون

ببینم چقد دیگه راه مونده.......؟

دیگه دارم میرسم

و پسرک به سوژه مورد نظر که گوشی مامانی بود رسید...

اینم مدل خواب جدید امیر علی جون تو مواقعی که یه خواب آروم و عمیق داره

قربون این خنده از ته دلی بره مامانت نفس مامان

این هم دوتا عکس از شب یلدای پسرم و پسر عموش محمدصدرا که هفت ماه از امیرعلی بزرگتره تو خونه مامان حاجی...

و اینجا که جفتشون رو پاهای کیمیا و مبینا خواهر دوقلوی محمد صدرا هستن

اینجاهم خونه بابا حاجی هست (بابای بابایی) که خیلی پسری رو دوست دارن اما پسرک همیشه نصف تایمی که خونه شونیم رو غریبی می کنه و تازه این اخری ها یخش باز میشه...

مامانی یادت نره قول دادی این دو هفته پسر خوبی باشیا....

قربون پسرک بسیجی ام برم.ایشالا همیشه تو خط رهبری باشی جیگری

شما الان هشت ماه و چهارده روز سن داری نفس طلام.

 

برای مخاطب خاص:

آهای اونایی که میان و می خونن و نظر نمیدین....

کارتون خیلی زشتهسکوت

دوخط واسه بچه ام یادگاری نمی ذارین...شیطان

کسایی مثل فرشته جون و فاطمه جون و مریم جون و سمیراااااااااا جون

و نی نی اش و بقیه هاااااا

 

[موضوع : ]

نوشته شده در يکشنبه 7 دی 1393ساعت 7:55 توسط مامان جوجه ها| |

سلام پسر نازنیم

هزار هزار تا تبریک گل پسریمحبت

از امروز شما وارد نه ماه شدی و هشت ماهت کامل شده

و من مثل تموم این هشت ماه گذشته هر روز صبح که چشم باز می کنم خدارو شکر می کنم به خاطر داشتنت و هر روز مثل تموم این 240 و اندی  روز !!!!!!! واسه سلامتی تو و بابایی و خانواده هامون صدقه میدم...

این دو روزی که گذشت  از برکت اربعین حسینی شما صبحانه و ناهار و شام حلیم و غلور و شله زرد می خوردی و چقدر هم دوست داشتی این غذاهای خوشمزه رو بغل

یه پارچه آقا بودی موقع غذا خوردنراضی

این روزا خونه پره از صدای خنده هات و صداهای نامفهومی که انگار داری حرف می زنی باهامونزیبا

مامان و بابا رو صدا می زنی و ظهرا که بابایی ی ذره دیر تر میاد شما مدام بَ بَ رو تکرار می کنی...

یه وقتایی که از کنارت رد میشم و حواسم به شما نیست میگی مَ مَمحبتمحبتبوس  فدای اون صدا زدنت عشق ناب منمحبت

غذا رو میگی بـَ بـَ و این ما هستیم که باید تشخیص بدیم کدوم بـَ بـَ باباست و کدوم غذا...چشمک

.

.

.

.

دو روزه حالم خوب نیست به خاطر خبر بدی که شنیدم

 

علیرضا پسر دایی ناز منه که یه ماه از شما بزرگ تره...

و این روزا تو بیمارستان بستری هست.تو ای سی یوی کودکان.

به خاطر تب شدید و ویروسی که دکتر گفته وارد بدنش شده...

خدایا قسم به همه مقدساتت حال علیرضا مونو خوب کن و این غم عظیم رو از رو دل مامان و باباش بردار و خوشحالشون کن...

خدایا همه نی نی هایی که مریضن شفا بده به حق بزرگی خودت.

امیدوارم وقتی بزرگ شدی علیرضا ی دوست خوب بشه برات و روزای خوبی داشته باشید باهم...

مامانا خیلی التماس دعا

 

اینم امیرعلی خان چندشب قبل که منتظر مهمون نشسته...

گل پسری در حال هندونه خوردن...

خب عجب هندونه خوشمزه ای بوداااااااااا

سیب خوردن گل پسری و تسکین لثه های متورمش...

این هم علیرضا جونم که ایشالا به زودی زودی خوب بشه ایشالا

 

[موضوع : تولدهای پسرم]

نوشته شده در يکشنبه 23 آذر 1393ساعت 9:11 توسط مامان جوجه ها| |

اینم عکس جدید گل پسر نازم محبتبوسبوس

الهی مامانش فداش بشه که داره کم کم از کچلی راحت میشه شیطون بلای من

 

مامان جونم فقط خدا می دونه چقدر دوستت دارم و هر لحظه خداروشکر می کنم واسه دادن تو...

روز به روز داری شیرین تر میشی و زندگی مارو شیرین تر می کنی نفس من...

اینم عکس بزرگ واسه مهزاد جون

ببخشید که عکس دیگه که جدید باشه موجود نبود...

اینم امیرعلی خان در حال بازی و بی توجه به اطراف...

گاهی که اینجوری تو حال خودتی و مشغول بازی رو خیلی دوست دارم

لازم به ذکر است چون بدن پسری ی ذره داغ بود از پوشیدن شلوار جدا خودداری کردیمشیطان

[موضوع : ]

نوشته شده در شنبه 8 آذر 1393ساعت 13:27 توسط مامان جوجه ها |

اینم تنها عکسی که با هزار ترفند تونستم از امیرعلی خان و اون دندونای نازش بگیرم...

 

[موضوع : ]

نوشته شده در دوشنبه 26 آبان 1393ساعت 12:24 توسط مامان جوجه ها |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد

Design By : nightSelect.com
Powwerd By : NiniWeblog.com